|
پاهای من به زمین چفت شده . تازگی ها می بینم بد جوری به روزگار خودمو گره زدم.به قول یکی دنیایی شدم. با خودم میگم خاک وطن دیگری برای من است من به این خاک دلبسته ام . این خاک قوت تنم شده و روییدنی هاش منو رشد داده . آخرشم که همین خاک بالش سرم می شه برای لحظه های دست و پنجه نرم کردن با مرگ اشک هام که بارید ندایی بهم الهام شد که زیاد ناراحت نباش دلبستگی به خاک بدون وابستگی به خورشید محال است . هرچی هم که خاک برات عزیز باشه بدون خورشیدی که خاک را بارور کنه بودنت زیر سوال می ره . خورشید است که سبزی گیاهی می شه که عاشقانه نگاهت می کنه . فروغ می گه نهایت تمام نیروها پیوستن به اصل خورشید است. این همون قصه ماده و ذهن است . قصه خاک و خورشید است . کاش مارکس هم به جای ماده و ذهن تعبیر خاک و خورشید را انتخاب می کرد . شاعرانه تر نمی شد ؟ قصه بودن آدم قصه خاک و خورشید است. شاید روزی این عنوان را دستمایه نوشتن یک کتاب کردم . + نوشته شده در سه شنبه دوازدهم آبان 1388 12:57 توسط طیبه |
آسمان تهران دیگه ستاره ندارد.!
کلاس جامعه شناسی ادبیات استاد این جمله را گفت فکر کردم دیدم نور زیاد شهر من آدمها را کور کرده که ستاره ها را دیگه نبینن. + نوشته شده در سه شنبه دوازدهم آبان 1388 12:47 توسط طیبه |
من زنم ؟ یا زنی که پرسه می زند ؟ من شاید هردوی اینها هستم . من پرسه زنم + نوشته شده در سه شنبه دوازدهم آبان 1388 12:20 توسط طیبه |
وقتی از در شیرخوارگاه آمدم بیرون چشم های تک تک بچه ها داشت برام قصه می گفت که بمونم باهاشون . نگاه تو چشم های علی کوچیکه که مامان صدام میزد سخت بود .فاطمه هم همین طور که ازم مدام می پرسید من دختر خوبیم؟ همون بهتر که اون بچه ۲۰روزه آنقدر کوچیک بود که چشمای بازشو نبینم که او هم قصه خودش را داشت شاید مادرش هم همین طوری سر راه گذاشته بودش بچه ۷ماهه ای که صورتش از یک پرتقال بزرگ تر نبود و هنوز تمرین پلک زدن نکرده بود. مادره چشمهاشو ندید و رهاش کرد. من دلایل خودمو داشتم برای نموندن مثل همیشه هم منطق پشتش هم قوی بود هم قانع کننده. اما مادری که ضجه های یه بچه چهار ساله روبرای اینکه بچه هه می خواهد پیشش بمونه نادیده می گیره نمی دونم از کدوم منطق پیروی می کنه. اصلا مادر بودن منطق بردار نیست سوال منم به همون اندازه بی منطقو بیخود است . مادری یه حس عجیب است که من فقط یه روز تمرینش کردم اما حتما مادره بی رحم نبوده هر چی با دنسته هام دست و پنجه نرم می کنم بیشتر می فهمم که مادره مشکلاتی داشته که حس مادری پیشش گم می شده ههیچ مادری بد نمیشه .کورت ونه گانت مدام می گه آری رسم روزگار این چنین است. + نوشته شده در سه شنبه بیست و یکم مهر 1388 8:20 توسط طیبه |
تردید برام شده عادت خدا نجاتم بده + نوشته شده در جمعه دهم مهر 1388 11:50 توسط طیبه |
این روزها که می گذره دارم درس یاد می گیرم از گذشتنش. دارم می فهمم خاصیت عجیب این زمانه را خاصیت عجیب طبع انسانی را . تو فیلم نامه بیست و یک گرم که پیچش های مدامش خیلی بهم مزه داد این جمله را خواندم : تناقض عصاره طبع انسانی است . این درسیه که روز به روز بیشتر بهش می رسم. + نوشته شده در دوشنبه ششم مهر 1388 10:34 توسط طیبه |
امروز عصر یه تئوری جدید بهم الهام شد و تمام دلمو از غمهای عجیب این چند روز پاک کرد البته ریشه اش اتفاقات همین چند روز بود علاقه یعنی چی ؟ یعنی میل برای نزدیک تر شدن به هم . یعنی تلاش غریزی واسه درک تمام ابعاد شخصیت آدمی که عاشقشی.یعنی دست و پا بزنی که فاصله ها کم بشن تا صمیمیت زیاد بشه. فاصله ها که کم شدن گندهای اخلاقی آدم ها هم کم کم بالا می زنه می بینی طرفت یه ویژگی هایی داره که حالتو بد می کنه. از طرفت فاصله می گیری.فاصلتو باهاش زیاد می کنی و به این نتیجه می رسی که فاصله با تمام بدی هاش ،نواقص طرف را که حداقل می پوشوند .همینه که دارم به این نتیجه می رسم که علاقه مند شدن اتفاق مسخره ای چون بعدش یه سر خوردگی و دلزدگی رو با هم داره . بعدش دست و پا زدن واسه دور شدن رو داره همون طور که قبلش دستو پا زدن واسه نزدیک شدن را داشت .عجیب و مسخره و پیچیده است نه؟این یادداشت را هم حیفم می آد به این مطلب اضافه نکنم. عطیه گاهی چیز هایی می نویسه که آدم بدجوری باهاش ارتباط می گیرهشایدم به خاطر اینه که بایکی از خاطره هام بدجوری چفت شده عطیه نامه: یک تکه رولت خامه ای در به در شده جا خوش کرده یه گوشه ی یخچال و هیچ کسم محض رضای خدا نمیره سا یه اش رو از سر یخچال برداره. حتی موش کوچولوی خونه ام انگار هیچ تمایلی نداره بهش.همیشه همین طور بوده.آخرین بقایای یک اتفاق نه چندان دلنشین که همه زور می زنن در غالب یک تجربه ی مفید و به درد بخور جاش بزنن،به این سادگی ها دست از سر آدم بر نمی داره.گرچه زمان همه چیزو عوض می کنه ولی همه می دونیم بعضی چیزا بدجور به دل آدم می مونه. این جور وقتها خدا به سرعت هر چه تمامتر دست به کار میشه و یادآوری می کنه که هر چه شد بگذار که بشه همون طوری که تا الانش شده و حتی ذره ای اهمیت نداره که چی شده و چی نشده و وقتی هیچ چیز برای هیچ کس فرقی نکنه اونوقته که نه بغض کردن و اشک ریختن دوای درد میشه نه بد وبیراه گفتن و سر به دیوار کوبیدن. میشینی توی تاریکی،چشماتو صد بار میبندی و باز میکنی،ولی هیچ فرشته و شبحی نازل نمیشه که یا جونتو بگیره یا مژده ی زندگی بی ملال بهت بده. این جور وقتهاست که فقط میتونی زیر لب زمزمه کنی:شادم که می گذرد این روزها... از بخت بد یا چه می دونم شایدم تقدیر بد،همه چیز" من حیث لا یحتسب " شده.امام زمان هم بعید نیست روزی ظهور کنه که یک نفر هم به یادش نبوده باشه.دختر بیچاره هم باید روزی بمیره که هیچ کس فکرشم نمی کنه. تو رو هم باید اون روزی و اون جایی ببینم که عقل جنم بهش نمی رسه. راستی تا یادم نرفته بگم که عینک دودی قیافه ی هر کیو قابل تحملتر کنه،مال تو یکی رو زشت تر میکنه. کیه که به ندیدن چشمای تو راضی بشه؟ + نوشته شده در شنبه بیستم تیر 1388 19:55 توسط طیبه |
دوام محض هرگز به معناي بقا نيست كه بقا دوام در دگرگوني است + نوشته شده در شنبه شانزدهم خرداد 1388 14:53 توسط طیبه |
وقتی پای تصمیم گیری وسط میاد دستامو پاهام شل میشن اشکهام سرازیر میشن بعد بی خود یه غمی تو دلم تاپ تاپ میی کنه که نمیدونم باید باهاش چه کار کنم فقطم اشک کمکم می کنه که سبک بشم. بعد دوباره بغض می پیچه و امونمو می بره بعد دوباره آرامش و دوباره تنش همین جوری تا این قلبم دیگه از کوبیدن خسته بشه و دیگه نکوبه . دیگه خون نرسونه به همه بدنم .تا مرگ چشمامو به حقیقت مطلق باز کنه تا با تمام اشتیاقی که به زندگی دارم مرگو تو بغلم محکم فشار بدم. به روز مرگ چو تابوت من روان باشد گمان مبر که مرا میل این جهان باشد کدام دانه فرو رفت در زمین که نرست چرا به دانه انسانت این گمان باشد ؟ + نوشته شده در جمعه بیست و پنجم اردیبهشت 1388 11:36 توسط طیبه |
عطیه می گه : تکرار آدمو بی خیال می کنه راست می گه. بی خیالی طی می کنم. مثل جای کش جوراب که اثرش رو باقی می ذاره باید ببینم تو 20 سال آینده جای این کش رو صفحه دلم باقی مونده یا نه .جاش می سوزه یا نه جای تمام این بدو بدو های دهه 20 زندگیمو می گم الان چیزی حس نمیس کنم داغم یا سِرّم نمیدونم بعد از تجربه اتاق عمل طبیعیه که این جوری حرف بزنم . شایدم مواد بیهوشی بعد از دو هفته هنوز تو مغزم هست که منو این جوری کرده. دلم واسه یه سفر یه فراغت درست حسابی پرپرک میزنه . هرچند که این سبک زندگی مفهوم فراغت رو هم برام عوض کرده . لذتم شده وقت پیدا کردن واسه درک لذت بعد از خوندن یه شعر که دست نمیده . نمی دوم دنبال چیم شاید خودمو از خودم می خوام . خدایا خودمو به خودم برگردون دلمون واسه هم تنگ شده . + نوشته شده در جمعه بیست و پنجم اردیبهشت 1388 11:34 توسط طیبه |
|
| ||||||